قرار بود تا صبح سایه بخونیم ولی - تاریخ: 1397/2/29 ساعت: 12:25
نه که انقد فاصله بیفته و وقت بگذره و اوه چند ماه شد و صبحم داره میشه که، سایه هم نخوندیم مثل همیشه ولی انصافا زود گذشت حتی اگه خوش هم نگذشته باشه.
خاله مرد. - تاریخ: 1397/2/29 ساعت: 12:25
خداروشکر جاخواب نشد؛ کسیرو نداشت نگهش داره. رویهم چند بار همان کودکی خانهاش رفته بودیم و بعد آنکه حاجکاظمش مرد و بچهها سر اموال، سر و گوش هم را میبریدند هم که تنها تر هم شده بود و مدتی هم آمد پیش تنها خواهرش، مادربزرگ، ماند و ما بیشتر میدیدیمش دیگر. خالهجان سلطنت؟ مرد. عید هم بود، دیدمش، بدی هم نبود...
اصلا امروزم حساب نکنیم - تاریخ: 1397/2/29 ساعت: 12:25
اما فردا چی؟ فردا هم نه، اما بالاخره که اونی که سوخت و من بودم بازم من میشم که. فدا سرت اما خب کاش بازی نمیکردیم اصلا. بخّدا. کافر مبیناد خلاصه.
سردردسردردسردردسردردسرسردردسردردسردرد - تاریخ: 1397/2/29 ساعت: 12:25
ژلوفنه هم از دستم سر خورد افتاد زمین اما برش داشتم.
مادر دور، پدر دور، و تو نزدیکتر از همیشه؛ دور. - تاریخ: 1397/2/29 ساعت: 12:25
اما رگ سردت که به چشم میآمد و آه از غم چشمت که تا بستی و سرخی پلکت که به چشم آمد، قلبم به سوختن آمد و مرگ سومیمان بود؛ چه زیبا بود. لاشهسگی شدم میان جاده، با چشمانی تا ابد باز.
دلمم که تنگ شد به درک - تاریخ: 1397/2/29 ساعت: 12:25
راهمو دیگه کج میکنم یهوری که به تو نرسه نگاهم هم. شکر که تو هم نمیبینی ندیدنم رو؛ شکر.
اینا همه بازیه، بلد نیستی هم اشکال نداره بیا تو تیم من - تاریخ: 1397/2/29 ساعت: 12:25
فقط وقت نداریم ها... برنده اونیه که زودتر ببازه؛ من همیشه میبرم خیالت تختِ تخت.
قربون دستت - تاریخ: 1396/11/22 ساعت: 0:57
تو که داری میری، دو تا ساعت مچیه، کارش یه پینه، بده درست کتن سر رات؛ مربعیه رو واسه من نیگر دار، اون یکی واسه خودت؛ فقط اینا خاصّن؛ عقربه که هیچ، صفحه و موتورم ندارن. گفتم تو که داری میری، بزا یادت بمونه کی رفتی.
پوچ. - تاریخ: 1396/11/22 ساعت: 0:57
همون دست خالی ای که همیشه اشتباه انتخاب میشه هم سهم منه.
من میدویدم - تاریخ: 1396/11/22 ساعت: 0:57
سراشیبی ای که نخوای هم مجبوری بدوی، حالا خواب و بیدارش به کنار اما تهش میتونه دریا باشه، میتونه یه سربالایی باشه و حالا هرچی؛ مهم اینه که خوابه دیگه، حالا هی نفس نفسم که بزنم ربطی نداره؛ خوابم.
اینبار من میخونم تو بن ویس. - تاریخ: 1396/11/22 ساعت: 0:57
که اگر فرداروزی کارمون کشید به اون گندی که امروز بالاش اوردیم سراغ مقصر نخوای که بگردی. بنویس. درشت بنویس من اگرم که اصرار کردم خودم هم به گه خوردن افتادم و خودم هم تمومش کردم. تا تهش موندم تا جایی که تو مونده بودی نرفته بودی هنوز، مونده بودم؛ تو جا زدی. منم منتظر اگرچه واستادم اما کم؛ خیلی کم و از ...
تش خاکه - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 16:27
خاکشم نسکافه ای، قهوه ای، یا گُهی!
جوری نگات نمیکنه انگار.. - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 14:36
حرفی نزدم من اصلا...فقط یخ کردم. یخ کردنی که قلبت شروع میکنه به تند زدن. انقد تند که صداشو بشنوی..
تا سر زانو برف اومده باورت میشه؟ - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 14:36
زانوی من یا تو؟ قد من مگه چقدر بلند تره آخه؟ تازه عوضش موهای سیاهت بلند تره از هرچی زلفه که تو قصه هاست. اصن قد موهات برف اومده؛ باورت میشه؟
نه، میگم. - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 14:36
میگه دوست صمیمی اونیه که زیرابتو نزنه اما من دیگه نمیگم دوست صمیمی کسیه که تو باشی! نمیگم دوسِت دارم!
صدا - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 14:36
زمان اگه تندتر هم بگذره دیگه به نفع منه فقط، نه تو. توی دور تند، دیگه صداهارو نمیشنوی، فقط میبینی. دهنتو می بندی، فقط نگاه میکنی. تو شاید خنده ت بگیره اما من حتما میخندم؛ به تو.
این چاهی که خیلی هم عمیق نیست ها ولی.. - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 14:36
مواظب باش خلاصه.. بیفتی توش هم خودتو به گه میکشی و هم منی که دوستت دارمو.
چراغ مطالعه قرمزی که نورش آبی بود - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 14:36
میزی که یه پته چارگوش روش بود و یه صندلی با پایه های کوتاه، پاش. سقفی که چراغ سقفی نداشت و تختی که بوی زنا می داد. سه تا مکعبِ چوبی پرِ کتاب و یه حوله رو شوفاژ و دوتا شال بلند، آویزون در. دو تا پنجره هم، بی دستگیره، مات. مات.
ایستگاه شهید بهشتی - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 14:36
مردِ مؤمن دست بردار..کاش حداقل تسبیحمو جا نذاشته باشم. باید پیاده شم چون ته تهش میشم یه مقلد کودن مثل بقیه ای که اسکی رفتن رو گهِ اون. شایدم ابلهی مثل تو فقط نفهمه ماجرارو پس هی نپرس حقانی کی شهید شد؟
گوارش - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 14:36
خیالم تخت خوابمه که دو ونیم شب تو اوج بارون خالی شده بود و درست جایی که باید بری پا میشی از خواب انگار بیدار بودی از اولش چون الانم نیستی، پا شدی رفتی فاصله انداختنو تو شروع کردی اصلا. منم پاشدم منم پا شدم چون سردم شد، جوری که انگاری باده تو اوج بارون، شلاق هم دستش،نگاش ساده پاش پیاده.

برچسب‌های محبوب

يا بي با بي