سهرابکشان
-
تاریخ: 1399/4/7 ساعت: 3:16
یک هفته است تمام فکر و ذکرم شده اینکه چرا شبلی موافقت را گِلی انداخت؟ شدهام نیکی کریمیِ پریِ مهرجویی. آب که میخورم، کبوترِ روی تیرِ چراغِ برق را که میبینم، به مادرم که زنگ میزنم، اصلا هر جا که م
به تو
-
تاریخ: 1399/2/8 ساعت: 1:02
که میدانستیام از اول که اول بود تا حالای حال که تیرهتر هم هستم و خشکیدهتر که حرف که بر لبم که میآید حرفِ حرفِ من هم نمیشود و باز بگو الکن، و خب اصلا الکن اما که چه وقتی که، آخ که وقت هم بیوقت ا
آخ زیبا.
-
تاریخ: 1399/2/8 ساعت: 1:02
روز روزش که برابرم بودی و به چشم میدیدمت، دلم برایت تنگ میشد. حالا را چگونه تاب آوردهام نمیدانم. اما دلم برایت تنگ شده، شاید بیشتر از همیشه. حرف باد هواست عزیزکم. دوری پیشانینوشت دوتایمان بود، فرقی نمیکند که برای من تلخ، برای تو شیرین. باری سخت مراقبت کن، جانت ضعیف است. کمجانی. گفته بودمت که باری خو...
ای شام خونین پیکرم.
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:56
من برگ زردی غروب سردی یا شام شومی از آذر سالهای دورِ نگذشته، کنج خاطرم خانه کردهام. شاهد ایثار گلی سرخ میان مردابی مرده. خاکم؛ زیرینش تر و رویینش خشک، خشکِ ترک برداشته با گلی سرخ بر کفم. سوخته تا شاید روزی ثمری اما حسرتزدهی برف سنگین سالهای دور گذشته. چون دیداری دور، دیداری دیر از دور.
چرا داد نمیزنی؟
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:56
سنگینِ دوشم را کشان کشان میکشانم تا تختِ بیجانم که پدربزرگ میآید قلقلکم بدهد، شوخی کند و خاطره بگوید تا بخندم؛ نصفه نیمهی غذام را هم که میبیند و همه که میروند دردِ دل کند و از مادربزرگ، که در ات
گواهی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:56
خطی که امضای پاش امضای تو بود را به چشم میگذارم، به چشم میکشم انگاری که سرمه و میبویمش چون بوی تو را دارد و میبوسمش چون روی تو را دارد.
خواب بود؟
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:56
خیلی هم گذشته اما مرده بودی، منم گریه کردم. خیلی گریه کردم. کلا خواب مردن خیلیها رو میبینم اما این بار رو نمیدونم؛ خواب بود؟
شمسی، قمری، کفر، کمی ایمان
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:56
دیشب شب حر بود به ماه قمری و فرداش به شمسی صبح بیست و سه، چهار یا باز مگر چه فرقی میکند؟ هرچندسالگی من که هرچه بودهام حر نبودهام. سحر تا شام و سحر امروز و شب اما چقدر گیج و منگ بود. از معلقِ پل صدر
تا همیشه غمی بر غمهام بنشانی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:56
دانستنت و خودت را به ندانستن زدنت بد نقرهداغم میکند؛ و انگارِ همیشه,، این را هم میدانستی و چه غم از این همه که حاشیهنشینتر از همیشه,، مدتها حتی نامت، وردِ زبانم، بر زبانم نچرخیده و انگار نمیتواند که بچرخد اصلا و چه سرّیست را نمیدانم؛ خلافِ همیشه,ی تو.
نزدیکم باش، ولی دورتر.
-
تاریخ: 1398/2/10 ساعت: 13:08
تقریبا مطمئن بودم اما باز هم منتظر بودم، انگاری همیشه.
اما اما کاش اجل...
-
تاریخ: 1397/12/21 ساعت: 20:32
اینکه کاش چشم روی چشم که گذاشتم امشب، پا شدنی بعدش نباشد.
تا لب از لبت باز میشه..
-
تاریخ: 1397/12/21 ساعت: 20:32
دهنم رو میبندم. چشام رو، نگاهم رو پرتِ یه جا میکنم دور از تو و فرو میرم تو این صندلی لعنتی؛ دستام؟ الکی با هم بازی میکنن، با اون خودکار کسشر بیک ور میرن. چهکاری ازشون برمیاد مگه بدبختا؟
خالیه، انگاری هیچی.
-
تاریخ: 1397/12/21 ساعت: 20:32
قبری که کی و کجا کنده شده تا روزی که دهن باز کنه برامون. بذر گل سرخی که کاشته شده بالا سرِ قبره تا روزی که بخشکه، بمیره بالامون.
تا «زنگ» بزنم.
-
تاریخ: 1397/12/21 ساعت: 20:32
دونهی برنجی که پرید تو گلوم و سرفهای که انگار باز سرما خوردم، یهو حتی سردم شد، انگار باز سینهم تنگ شده از کثافت. نه که چرک کرده باشه اما سینهم درد میکنه واقعا، نه که کار کار یه دونهی برنج باشهها...نه. دونه برنج وسیلهس، وسیله هم نه حتی! دونهی برنج بهونهس واسه تنگی سینهم، واسه سرفه کردن و سرفه کردن و ...
نفهمیدم، حواسم هم نبود البته.
-
تاریخ: 1397/12/21 ساعت: 20:32
حواستم نبود البته. میدونستی که نباید باشه.
دردم میگیره
-
تاریخ: 1397/12/21 ساعت: 20:32
حرف، حرف امشب و الان نیست. حرف این یکی دو هفته نیست حرفِ خیلی وقته. حرفِ نزدهست. حرف رو که نزنی انقدر ورم میکنه تا خفهت کنه. حناق میشه. حرف رو که نزنی سرد میشه، میماسه تو دهن آدم. یه تلخیای که میزنه به رگ و ریشهت؛ به دلت، به همه وجودت. حرفت رو که نزنی انگاری مردی.
جبر و احتمال
-
تاریخ: 1397/12/21 ساعت: 20:32
من به محالات دل بستهام همیشه، حتی احتمالات هم نه.
پهنای صورت
-
تاریخ: 1397/3/10 ساعت: 20:36
اشکی که با همهی بیست و چند سالگیم در عین چهل، پنجاه دقیقهی زیر سرمِ نمیدانم چه مرضی به بهانه آنچه میشنیدم میریختم چه بود را نمیدونم. اشک خداحافظی، اشک درد یا زخم یا انتظار یا چه ولی تمام شد؛ زودتر از همه وقتها گذاشتم و رفتم.
اصد عنک، امل منک.
-
تاریخ: 1397/2/29 ساعت: 12:25
خواب عصر منتها به بعد مغرب؛ انگاری که روشنایی را خفه کرده باشند، روزت را کشته باشند و پرتت کنند میان برهوتِ تاریکی. انداخته باشندت به عمق بیابان، قعر اقیانوس.
سبقت از چپ ممنوعه یا راست؟
-
تاریخ: 1397/2/29 ساعت: 12:25
چون نمیدونم الان چاره چیه؛ یعنی نمیتونم تشخیص بدم اشتباه از من بوده یا کی که حالا الان اینجوری شده. حالا یا باید اونقدر عوضی باشم که سبقت بگیرم یا اونقدر نابلد که تصادف شه و یا که هیچی، بزنم به خاکی.